الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

۱۴
آبان

خب این ماجرا سری بس دراز دارد و بر میگرده به چند سال پیش!

چند سال پیش من از دوستم خواستم تا چند تا انیمه برام با پست بفرسته، اون طفلک هم فرستاد اما پستچی اشتباهی بسته رو ببه یکی دیگه تحویل داد و طرف هم امضا کرد: فوضول!

من و رفیقم به جای پیگیر ماجرا شدن این رو دست گرفتیم و کلی خندیدیم (در واقع من خندیدم رفیقم حرص خورد!)

یه مدت بعدش باز من یه سریال داشتم برای دوستم میی فرستادم که پستچی به جای تحویل دادن بسته به سحر دوباره بسته رو برای خودم آورد و باز ما خندیدیم!

و اما حالا چی شده؟

حالا پستچی بسته من رو برده به سه تا کوچه بالاتر از ما تحویل داده به یکی که خیلی بد خطه و از ققرار معلوم اسمش واحده حالا این واقعا اسمشه یا ما رو سرکار گذاشته الله اعلم!

درهرحال، این دفعه این خانمی که بسته رو برای من ارسال کرده خیلی ناراحته و مطمئنه که آدرس رو درست نوشته. هر دو هم ناراحتیم از تحویل گرفته شدن مرسوله به دست یکی دیگه. این بار من دیگه نمیخوام ساکت بشینم.

اولش میخواستم فردا زنگ بزنم به پستچی بگم بسته امو از زیر سنگ هم که شده وردار بیار چون مقصر تویی که بسته منو به یکی دیگه تحویل دادی درحالی که اسم من روشه!

ولی بعد تصمیم گرفتم که ازش شکایت پر کنم. اما شاید دوندگی داشته باشه نمیدونم کدومو انجام بدم.

شماها تا شنبه بهم راهنمایی برسونید. مرسی!


ویرایش: دوندگی چی؟ داشته باشه هم من بی کارم! شکایت رو ثبت کردم!

۱۹
مهر

چند روزه خیلی دلتنگ علی میشم

خیلی یادش میافتم و به ادا های همیشگی خودمون فکر می کنم

خیلی غیرتی بود و گاهی موی دماغ بود ولی باز هم.....

چندوقت پیش سحر بهم گفت خانواده چیزیه که هر چه قدر هم اشتباه بکنه بازهم دوستش داری و دلتنگش میشی من در اون زمان بهش خندیدم.... تازه تازه دارم درک می کنم که چی گفت

۰۲
شهریور

امروز موقع خوندن هری پاتر و فرزند نفرین شده وقتی به اسنیپ رسیدم یه لحظه تصور کردم فیلم جدید هری پاتر و فرزند نفرین شده ساخته بشه با بازی آلن ریکمن در نقش اسنیپ.... چند دقیقه طول کشید تا یادم بیاد که اون مرده

امیدوارم اگر اون دنیایی هست واقعا جایی بهتر از اینجا باشه 

۰۱
شهریور

دیشب ساعت ۸ هری پاتر و فرزند طلسم شده رو خریدم و امروز ساعت ۳ تموم کردم.

خب یه سری ایراد داشت مثلا من یادم نمیاد رون انقدر شوخی کنه یا اسنیپ حتی یک بار تو کل زندگیش لبخند زده باشه، پوزخند آره ولی لبخند نه. به عبارت دیگه کرکتر ها همون طور که ما در ذهن داریم نیستن و کمی فرق کردن ولی در کل قشنگ بود. ارتباط دراکو و هری بر طبق چیزی که انتظار داشتم نبود.... یه کم زیادی خوب بود!

خیلی از جزییات رعایت شده بود جز شغل هری که تا جایی که من یادمه و تو جایی خونده بودم رییس بخش کارآگاهان باید می بود. یا مثلا جینی به جیمز میگه به نویل سلام برسون درحالی که اینجا به رز میگه.... در کل ولی خوب بود، مثل کتاب های خود رولینگ خارق العاده نبود ولی قشنگ بود

کلا وقتی خریدم فکر می کردم یک هفته خوندن طول می کشه ولی در عرض چند ساعت تموم گردم. ... فکر نمی کردم هنوز آنقدر هری رو دوست داشته باشم ولی مثل اینکه خودم رو دست کم گرفته بودم!

۱۰
مرداد

 سر اون خواهر عوضیش سر من داد میزنه! یادش رفته چجوری گذاشت تو قابلمه اش!

امیدوارم یه بار دیگه اونجوری بذاره تو قابلمه اش تا حالش جا بیاد

۰۹
مرداد

چندوقته بی هیچ دلیلی یه دفعه احساس میکنم ناراحتم احساس میکنم یکی قلبم رو گرفته و داده فشارش میده مثل الان.... قرص هام رو به موقع می خورم و همه کارم سر وقته

چرا این طوری شدم؟

۰۷
مرداد

ملت کنکور رو دادن




بعد من در زمان کنکور رو تختم داشتم انیمه پاندورا هارتز می دیدم

یاه یاه یاه یاه

۲۴
تیر

الان یه هفته س که دلم به شدت قسمت جدید شرلوک میخواد


نمیدونم چمه چند ساعت یه بار احساس میکنم دلم گرفته و بی قرار میشم

چی شده نمیدونم

۱۹
تیر

دوباره امروز یادم افتاد که بابام چجوری رید به زندگیمون

یادم افتاد که اگر این کار ها رو نکرده بود الان زندگیمون چی بود

یادم افتاد که در دو سال گذشته چه بلایی سرمون آورد

و باز ازش متنفر شدم

امروز هم باز از اون روزهایی بود که نمیخواستم ریختش رو ببینم

۱۷
تیر

پارسال همین موقع.... نه! همین لحظه! من در مرز سکته بودم

خبر مرگ برادرم تازه بهم رسیده بود از بغض و ناراحتی در حال سکته بودم ولی پیش مامانم باید خودمو کنترل می کردم چون چیزی نمیدونست

دستم یخ زده بود و فشارم پایین بود خواب نمیومد ولی خوابیدم تا شاید حالم بهتر بشه.... بدتر شد!

فردای اون روز اینجا پست گذاشتم در اون زمان وبلاگم مثل الان خواننده نداشت

الهه، سحر و سامی تنها کسایی بودن که وقتی فهمیدن با همه وجود سعی کردن کمک کنن و الان قدرشونو بیشتر میدونم و ازشون ممنونم.... بقیه... حتی تسلیت هم نگفتن

به خاطر این که جلوی مامان با همه وجود وانمود کرده بودم گریه ام در نمی اومد تا اینکه پژمان زنگ زد... وقتی داشتم خبر می دادم با همه وجود اشکم در اومد آنقدر گریه کردم تا یه کم آروم شدم

سامی زنگ زد.... یه کم گریه کردم گلگی کردم از دنیا و اینکه چرا این همه بلا باید سر من میومد؟ سامی بدبخت هم با همه وجود سعی کرد به حرفام گوش کنه و شاید یه کم سبک بشم

الهه همه تلاشش رو می کرد تا ذهنم منحرف بشه و یادم بره.... البته بی فایده هم نبود واقعا برای دقایقی ذهنم منحرف شد

سحر هم بد و بیراه هام رو تحمل می کرد هرچی از دهنم در میومد بهش گفتن ولی طفلک هیچی بهم نگفت

پارسال این موقع من بدترین دوره زندگیم رو میگذروندم حتی الان هم با یاد آوریش دستم یخ کرده. از همه کسایی که تو اون دوره با من بودن به خصوص الهه و سامی و سحر و دلارام ممنونم