الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۶
بهمن

تولد امسالم رو خیلی دوستش داشتم! به صدهزار و یک دلیل! امسال بعد از چندین سال برای اولین بار کیک خریدم

دومیش این که کسی که الان با نبودنش در چهار سال، چهار سال مزخرف به من گذشت، امسال کنارم بود که خودش نشونه خوبیه!

و اما مهم ترینش...... امسال من بهترین کادوی تولد دنیا رو گرفتم! گالاکسی اس فایو، با کیف مخصوص اورجینال و برچسب اورجینالش!

یعنی از خوشحالی دارم بال در میارم..... چندین روزه که از انرژی مثبت پر شده ام و امروز هم که اینجوری!...... از اونجایی که همیشه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست..... مطمئنم، باور دارم که امسال.... سال منه!

۲۲
بهمن
امروز اون دوستم که باهاش آشتی کردم داره میاد اینجا
ولی از همون شب گذشته به کاری که کردم شک دارم....
میدونم با خودم قرار گذاشته بودم همه رو ببخشم و کینه های قدیمی رو بذارم کنار ولی بازهم شک میکنم
یه حسی دارم انگار بخشش همه کار اشتباهیه.... روزی صدبار فکر میکنم احمقانه ست! دیوونگیه نمیخوام بگم جا زدم
ولی بخشیدن بعضی آدما کار درستی به نظر نمیاد و بخشیدن بعضی ها هم سخته
مثل امتحانی شده که درس نخوندی و میخوای امتحان بدی! فکر کنم کار درست همینه
۲۲
بهمن

 عجب شبی بود! واه!

یک دوست قدیمی که سال پیش دعوامون شد بهم زنگ زد، اولین فکری که مثل برق از سرم گذشت:

WTF?!!!!!! چه پرروئه! چرا تماس گرفته الان دقیقا از یاداوری تولد مامانم چه قصدی داشت؟! و هزار و یک فکر دیگه

بعد بی هیچ حسی باهاش حرف زدم با این فکر که این آخرین تماسمونه یه دفعه به داییم زنگ زد و باهاش حرف زد بهش گفتم درباره تماسمون هیچی نگه بعد از ترسم زنگ زدم بهش بعد دو جمله من خندیدم

برای پنجشنبه میاد که همدیگه رو ببینیم و تمام ناراحتی گذشته رو بریزم دور... ممنون دایی که باعث شدی یه کینه دیگه رو هم بیخیال بشم

۱۵
بهمن

وای! تازه فهمیدم خونه ما چه قدر گرمه! دارم از گرما میپزم!

بیشتر عجیب غریب بود تا باحال، البته خیلی خوب بود کلی کتاب خوندم و چیز یاد گرفتم

امروز چند تا کتاب علمی درباره طبیعت و بدن موجودات زنده خوندم، به علاوه دو سه تا کتاب تاریخی درباره قرون وسطی انگلستان و چندین آثار ادبیات ملل مختلف

امروز یکی دوتا از دوستام هم بهم زنگ زدن و باهاشون برای هفته دیگه جمعه قرار گذاشتم.... ولی هیچکدوم باحال نیستن، همه اشون فقط فکر و ذکرشون پسره! نمیفهمم با این وضعیت چجوری دانشگاه اینا قبول شدن؟ یعنی اینا زندگی و آینده ندارن؟ چرا برای خواسته هاشون، برای آینده ای بهتر هیچ تلاشی نمیکنن؟! همه اشون میرن کلاس زبان ولی عملا هیچی بلد نیستن! از اینجور آدما که هدفی برای زندگی ندارن یا اگر هم دارن، فکرشون به همه طرف میره جز اون هدف متنفرم!به هرحال که این جمعه با دوستام میریم بیرون و خوش میگذرونیم تو این فکرم برم اون کتاب انگلیسیه درباره سگ ها رو بخرم اطلاعاتم رو درباره سگ ها بیشتر کنم


راستی الهه! وبسایت irlanguage برای دانلود انواع و اقسام کتاب عالیه! برو توش یه سر!


کسی میتونه بهم کمک کنه که بفهمم اسم این بابا "بنجامین دیزرائیلی" رو از کدوم قبرستونی شنیدم؟ هرچی فکر میکنم یادم نمیاد.... و از عصر هم چون یادم نمیاد رفته رو نروم!

۱۱
بهمن

الان داشتم نظرات قدیمی رو میخوندم یه دفعه نظر الهه نظرم رو جلب کرد و چند تا نظری که این اواخر تو بلاگش درباره یاد گرفتن زبان باهم رد و بدل کردیم (مثلا از زیرنویس فارسی برای انیمه هاش استفاده میکنه)

یادمه که من وقتی 12 سالم بود، تو مدرسه مادرم فهمید که دوست صمیمی من دو دوران مدرسه، پدرش زمانی که 2 ساله بوده از دنیا رفته و بهم جریان رو گفت و ازم خواست که هیچوقت درباره محبت های پدرم جلوی دوستم حرف نزنم، همون سال یکی از دوستام که چند سال از من کوچیکتر بود، مادرش در یک حادثه رانندگی مرد، یکی از بچه های ابتدایی هم که فقط 7 ساله بود بر اثر سرطان میمیره.... بعد از همه این اتفاقات من که هیچوقت به یاد مرگ نیافتاده بودم، یه لحظه به این فکر افتادم که اگر (خدایی نکرده) این اتفاق برای پدر و مادر من بیافته، اون وقت من میخوام سر قبرشون رو بزنم بگم بابا بهم پول بده؟! اون موقع میخوام چی کار کنم؟ این اتفاق باعث شد که یه تکون اساسی به خودم بدم

از طرف دیگه داشتم چند روز پیش با داییم صحبت میکردم، حرف رفتن شد، ازم پرسید که آیا من که میخوام از کشور خارج بشم، همه فکر هام رو کردم؟ دو دوتا چهارتام رو کردم؟ من یه عمر تو خونه مثل یه شاهزاده خانم زندگی کردم ولی آیا اگر مجبور بشم میتونم رخت هام رو با دست بشورم؟ یا..... وقتی که این حرف شد پیش خودم گفتم که باید از این حد ها بری بالاتر! مثلا حاظرم سه تا جا کار کنم تا خرجم دربیاد؟ حاظرم دو وعده دو وعده هیچی نخورم برای این که وقت نمیکنم برم غذا بگیرم یا یه چیزی درست کنم؟! میتونم از محل کارم تو لندن، با مترو برم به خوابگاهم تو کمبریج؟! باید برای رسیدن به خواسته هات تلاش کنی، هیچ چیز آسون به دست نمیاد و باید براش سخت کار کرد..... من خودم همیشه فکر میکنم اون قدر که باید و شاید تلاش نمیکنم چون با تمام قوا نمیرم جلو..... کار میکنم ولی نه اونقدر سخت

اونقدر سخت یعنی عملا خواب و خوراکت یکی بشه، شب ها فقط سه چهار ساعت بخوابی ولی روی اون چیزی که دوست داری کار کنی تا درست دربیاد

۱۱
بهمن

خب امروز هم تقریبا تموم شده، روز نسبتا خوبی بود.... خسته ام ولی خستگی قشنگیه

Oh my god! دیشب یه خواب عالی دیدم

خواب دیدم دارم میرم لندن، وقتی بلاخره وارد خونه شدیم.... که به خاطر اون رعد و برق های کوفتی از خواب پریدم.... بدبختانه وقتی دوباره خوابیدم هم ادامه خوابم رو ندیدم، البته یه خوابی دیدم که یادم نیست چی بود!

و دیگه این که برای بار چند ملیاردیوم داشتم قسمت آخر شرلوک رو میدیدم، که بازهم به یه نکته نظرم رو جلب کرد، اون هم اینکه جان به هیچ وجه از زنده بودن موریارتی تعجب نکرد.... خخخخخخخخ.... بدبخت عادت کرده! و یه چیزی...... اون صحنه ای که سباستین داشت درباره اینکه چقدر همه از شرلوک تو دانشگاه بدشون میومد به جان میگفت و شرلوک با غم خاصی سرشو انداخت بود پایین، انقدر عالی بود که هربار این صحنه رو میبینم پیش خودم میگم بن بابتش باید یه بفتا میبرد!

دیروز دختر داییم اینا اومده بودن و ما به اندازه سه ساعت تمام مدت فک زدیم! تازه بازهم حرف مونده! با وجود صمیمیت بینمون، آدرس اینجا رو هنوز نداره واسه این که نمیخوام یه آشنا بخونتش، شاید یه روز..... یه روز که فعلا خیلی دور بنظرم میاد بهش دادم

ولی فعلا نه....

و بلاخره امروز وقتی برگشتم خونه اون عوضی داره همه تلاشش رو میکنه که آشتی کنیم

بهش گفتم برو گمشو بابا! قضیه مال یک روز دو روز نیست که! هربار من دارم میبخشم به یه ماه نکشیده یه ماجرای جدید درست میکنی! بابا لامصب لااقل بذار از روی اولی یه سه ماه بگذره بعد دومی رو درست کن! ازش متنفرررررررررررم!

از الان تا دو هفته کلاس نقاشی من کنسل شده، بعدش هم جلسه آخر رو میرم.... این ماه هم که پیانو تموم بشه، برای ماه بعد ثبت نام نمیکنم، میخوام یه ماه قبل از عید رو به یه ورزشی اختصاص بدم تا اعصابم آروم بشه

خیلی فکر کردم دیدم که بهترین ورزش که بهش علاقه هم دارم شناست..... من واقعا عاشق آب هستم هروقت حس میکنم مغزم درست کار نمیکنم وان حموم رو پر میکنم و توی اون میشینم و فکر میکنم.... به قول معروف، وان پر از آب حموم، صندلی فکر منه.... پس به نظرم بهترین ورزش برای من شناست.... به اسب هم فکر کردم ولی با این که من عاشق حیواناتم و با حیوانات بودن همیشه خوشحالم میکنه فکر نکنم اسب آرامش آب رو داشته باشه.... حالا باز باید مشورت کنم، شاید هر دو رو رفتم


پی نوشت عنوان مطلب رو از جمله ای که همیشه قبل از شروع هر سریال میشنویم گرفتم:

Previously on the Vampire Diaries

۰۴
بهمن

بله..... عنوان گویاست! همه از من انتظار دارن که من درک کنم، بفهمم، فلانی افسردگی داره، هرچی گفت تو هیچی نگو سرتو بنداز پایین دم نزن، حرف نزن.... یه جمله بگم میگن فلانی بزرگتره ادب رو رعایت کن! بهمانی سن باباتو داره، چرا باهاش اینجوری حرف زدی؟ معذرت خواهی کن! اون یکی اگر چیزی گفت خوبیتو میخواد، به دل نگیر! کوتاه بیا! ببخشش، درکش کن....

بابا پدرته/مادرته/برادرته..... چیزی میگه دوستت داره، به دل نگیر، کوتاه بیا، جلوشون حرف نزن، تو گوشت هم زدن سرتو بنداز پایین!

بابا، من نه از شما عشقتون رو خواستم نه نفرتتون رو! از جونم چی میخواین ولم نمیکنین؟

من بیخیالم ولی دلیل نشد که بذارم بزنین تو سرم! برام مهم نیست اگر بگید بی ادب، گستاخ یا..... شده! ولی نمیذارم کسی بهم چیزی بگه، جوابتونو میدم!دیگه نمیذارم هرکی هرچی خواست بگه و از کنارش رد بشه و بگه فلانی خر بود نفهمید!

حالا که این رفتار رو پیش گرفتم، خانواده میگن عوض شدی.... آره عوض شدم! دیگه نمیذارم کسی چیزی بگه و ازکنارش رد بشه

۰۱
بهمن

این هفته گند زدم نقاشی!

هشت تا طرح زدم یکیش هم قبول نشد

معلمم بلافاصله فهمید از آبرنگ خوشم اصلا نمیاد

بهم گفت از هفته دیگه چیزی کار کنیم که واقعا دوستش دارم و کسی مجبورم نکرده چیزی کار کنم که ازش لذت نمیبرم

نمیدونم حالا چی قراره کار کنم... بنظرتون چی کار کنم؟ فکر کنم برگردم سیاه قلم کار کنم

۰۱
بهمن
از خونه مامان بزرگم با گوشی اومدم
وای خدا... عجب هفته مزخرفی داشتم! با کل اعضای خونه دعوام شد
بعدشم که برای فردا مادر عزیزم دعوت مادر دوست من رو پذیرفت و رید به اعصابم! خوبه خودش میدونه حال و حوصله هیچی رو ندارم ها!
دیشب زنگ گوشیم رو به بخشی از آهنگ born to be somebody تغییر دادم تا هربار که زنگ میخوره بهم یادآور بشه که میتونم کسی که میخوام بشم به شرطی که تمام قوام رو بذارم و حداکثر تلاشم رو بکنم
همین فکر باعث میشه تلاشم رو بیشتر و بیشتر و بیشتر کنم.... بلاخره بهش میرسم یه روز چیزی که میخوام میشم
Feel it, Live it, dream it, BE IT! I was born to be somebody, and nothing else ever gonna stop me!
باید حسش کرد، باهاش زندگی کرد، رویاشو دید و خود هدف شد!
 
و به قول هوگو، هیچ ماشینی چرخ دنده اضافه نداره، پس اگر دنیا هم یه ماشین بزرگ باشه دلیلی هست که متولد شدیم و هیچکس تو دنیا اضافه نیست
 
 
 
ویرایش: آخ جوووووووون! مامان گفت که نمیریم! گفت که حالش خوب نیست من زنگ بزنم کنسل کنم! همچین خوشحال شدم مادربزرگ پوکر فیس شده! خخخخخ
وای واقعا سرحال شدم!