الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۲۷
    USA
  • ۹۵/۰۸/۱۴
    post
  • ۹۵/۰۵/۱۰
    Fuck

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱
مرداد
قبل از هرچیز، این پست تقدیم به دوستی، که خودش میدونه:


این عکس رو میبینید؟ جملات این عکس، اینها دقیقا افکار من هستند.... اینجوری فکر میکنم و اصلا هم برام مهم نبوده و نیست که افکارم درسته یا غلط چون برای من درسته! (و از قرار معلوم برای روانشناس ها هم هست)
قوانینی که سالها پیش برای خودم وضع کردند و خیلی ها سعی کردند این قوانین رو نقض کنند، یا کاری کنن که من اونها رو زیرپام بذارم ولی نمیذارم! و برام هم بقیه هیچ اهمیتی ندارن، هیچکسی (به خصوص خانواده ام!)
این شیوه من برای زندگی کردنه:
1_هرجور دوست داری زندگی کن.... حتی اگر شیوه مورد علاقه تو برای زندگی بیرون رفتن با کفش و لباس پاره ست!
2_زندگی بی رحمه، آماده باش تا از کسایی ضربه بخوری که نزدیک ترین بودن.... خودت از خودت جنگ جو بساز! نزار زندگی این کارو بکنه!
3_همیشه دوست خوبی برای همه باش.... ولی انتظار نداشته باش تا اونها هم دوست خوبی باشن، اگر هم بدی های طرفت، دروغ هاش برات لو رفت به روش نیار... حتی اگر به این معنیه که مردم فکر کنن تو یه احمقی! اگر هم یه روزی بهت گفت، تو بدون تعجب، با لبخند میگی میدونستم.
و اما مهم ترین چیز: 4_هرگز اهمیت نده بقیه چی میگن و چی فکر میکنن! برای خودت زندگی کن!

می دونید، خوشحالم که خونه و خانواده ای دارم که منو درک میکنن ولی این درک همینجوری به بار نیومد.... من خانواده ام رو مجبور به درک کردن کردم..... باهاشون بحث نکردم، نجنگیدم چون من هرگز بحث نمی کنم و نمی جنگم، حرفم رو یه بار میگم... طرفم فهمید فهمید، نفهمید مشکل خودشه! تنها کاری کردم این بود که سریال رو بعد از دیدن خودم دادم بهشون ببینن، حتی گاهی اوقات قبل از این که خودم ببینم!
وقتی داخل اتاقم هستم، در اتاق بسته ست چون وقتی بازه همیشه بحث داریم به خاطر صدای بالای موزیک در اتاق من و صدای بالای تلوزیون در اتاق نشیمن.... مادر من راحت درک میکنه چون در دوره نوجوانیش از من بدتر بود
اما موضوع اینه که من بهشون نشون دادم که من یه هدفی برای آینده ام دارم و برای این هدف از هیچ کاری کوتاهی نمیکنم و ثابتش کردم! همون دختر تنبل و تن پروری که سالها تنها به فکر خوشی و خوشگذرونی بود و سر جلسه امتحان (چون کل سال در کتاب رو هم باز نکرده بود، شب امتحان یه ورقی زده بود) مجبور بود تقلب کنه یه دفعه در سن 15_16 سالگی دیپلم گرفت! چنان خرخونی ای کرد که هیچکسی باورش نمی شد! به ویژه خودش! و اثبات کرد که برای هدفش هرکاری میکنه.... برای خانواده ام من یه آدم با اراده، بیرحم، کینه ای، عدالت طلب و شجاع هستم که پاش بیافته هرکاری.... هرکاری ممکنه بکنه.
پدر و مادر من خیلی وقت ها در واقع در بیشتر موارد به خصوص سکوت هام نمیتونن درکم کنن و ازم میخوان که صدات دربیاد! ولی من میگم که نمیخوام برای آدمایی که ارزشش رو ندارن اعصابم رو خورد کنم.... دست آخر فقط میخوام بگم:

هیچوقت از کسی (به خصوص خانواده) نخواید که شما رو درک کنه... آدم ها باید خودشون درک داشته باشن
۲۴
مرداد

سلام

الان تو بلاگ دوست خوبم الهه چند تا از عکسای بامزه و باحاله شرلوکی رو دیدم و پیش خودم گفتم، خودم هم چندتاشونو بذارم


این یکی یعنی عشق خودمه!


برای دیدن باقی عکس ها برید به ادامه مطلب که صفحه اصلی برای بچه هایی که اینترنت حسابی ندارن خوب بیاد بالا

۲۴
مرداد

امروز (همین چند دقیقه پیش) رفتم پشت پیانو بشینم و آهنگ بزنم.... وقتی صندلی رو کشیدم عقب به لطف نوری که از پنجره میتابید، متوجه گرد و خاک بر روی صندلی شدم، با دستم گرد و خاک رو تکوندم و دیدم دستم سیاه شده.... همین موضوع باعث شد خودم رو ملامت کنم که چند وقته نشستی؟ چندوقته که پیانو رو رها کردی؟ نشستم پشتش، دستام روی کلیدا یه حس عجیبی داشتن، نت ها در ذهنم ثبت شده بود و مشکلی با نت ها نداشتم ولی حرکات انگشتام رو پیانو برای خودم عجیب شده بود، یه حسی داشت انگار بار اوله دارم میزنم.... با never let you go از جاستین بیبر شروع کردم و بعدش به آهنگ set fire to the rain از ادل رسیدم، هیچ کدوم از آهنگا دست چپ خیلی وحشتناکی ندارن، یعنی من آهنگایی زدم با دست چپی وحشتناکی که استاد پیانوی من خودش کف میکرد که تو همچین چیزی رو از کجا گیر آوردی؟ یا آهنگساز این روانیه! آخه این چه دست چپیه؟ من اون آهنگا رو بدون مشکل میزدم ولی امروز وقتی از پشت پیانو بلند شدم، دست چپم به شدت درد میکرد! حس خیلی بدی داشتم که به خاطر درد بود، ولی نه چون درد آزار دهنده بود.... چیزی که آزار دهنده بود این بود که دست من با زدن دوتا آهنگ نسبتا ساده درد میکرد!

 فعلا اومدم تاق درد دستم آروم بشه تا برگردم پشت پیانوم

۲۱
مرداد

نمیدونم ملت گوشای منو دراز میبینن یا که چی؟ منو شبیه چی میبینن؟

اکثرا هرکی بهم میرسه سعی میکنه یه چیزی ازم بکنه، سعی میکنه یه جوری اذیت کنهف به خدا من گوشام دراز نیست

چرا مردم انقدر بد شدن؟

feeling crazy angry!

۰۶
مرداد

یکی لطف کنه بیاد یه کم مغز به کله من بزنه.... همون نخودچی عقلم هم پرید! هرشب دارم خواب روز بعد رو به طور کامــــــل تو خواب میبینم.... :|

۰۶
مرداد

واقعا اسم این مطلب رو نمیدونستم چی بذارم! چند تا عکس خنده داره که از FB کش رفتم.....

میذارمشون تو ادامه مطلب که حجم صفحه اصلی نره بالا.


۰۲
مرداد

یادش بخیر پارسال همین موقع ها با داییم رفتیم برای ثبت نام کلاس نقاشی..... زمان مثل برق گذشت.... تو این یک سال چی یاد گرفتیم؟ چی از دست دادیم؟ چی به دست آوردیم؟

اتفاقات زیادی تو این یک سال افتاد، گاهی اوقات پر از شادی و گاهی پر از ناراحتی. سال گذشته سال خوبی نبود، ولی خوبی های خودشو داشت...

به هرحال، برای تجدید خاطرات گذشته امروز میخوام بعضی از نقاشی هایی که کشیدم رو بذارم.


seems like it was yesterday when I went to Painting classes with my uncle.... time really flies! what did I learn in this year? what did I miss? what did I get?

so many things happened this past year, sometimes full of happiness and sometimes full of sadness. last year was a bad year but had it's own goods.

however, today I want to show you some of my drawings and I hope you enjoy them. ^_^