الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۲
آذر

بعد از مدتها اومدم بلاگ بروز کنم! هیچی تو مخم پیدا نمیشه جز چیزی که الان مدتهاست کلا فکرم رو به خودش مشغول کرده!

برای گفتن این مطلب اول بذارید یه چیزی رو بهتون بگم:

من همیشه سعی کردم که تا در مورد چیزی (یا کسی) به اندازه کافی اطلاعات به دست نیاوردم در موردش قضاوت نکنم ولی خیلی وقت ها شکست میخورم و بعدا میبینم همون چیزی که انقدر زود در موردش قضاوت کردم چه قدر چیز خوبیه! مثلا در مورد نیکی رید (روزالی توآیلایت) که همیشه ازش بدم میومد اون هم فقط به خاطر نقش روزالی، حالا واقعا دوستش دارم! همه اینا رو گفتم که بگم همین موضوع در مورد بعضی از انواع هنر ها هم صدق میکنه..... من تمام دوران زندگیم از هنر فرش بافی بدم میومد چون همیشه وقتی میگفتن فلانی فرش میبافه تصویر یه علفزار که گوسفند ها یه ور دارن میچرن، چوپونه داره نی میزنه، زن و بچه چوپون هم که سواد خوندن نوشتن هم ندارن نشستن دارن فرش میبافن! (یه شغل خیلی خز و مزخرف)

تا این که چند روز پیش کنار پارک لاله، نزدیک خونه مامان بزرگم یه نمایشگاه فرش های دستباف دیدم، به پیشنهاد داییم رفتیم و اونجا رو دید زدیم... یعنی نظری که درباره هنر فرش بافی داشتم، به کل برگشت! فرش هایی رو دیدم که اگر از نزدیک لمسشون نمیکردم محال بود بپذیرم که اینا فرش اند، نه عکس!

انقدر عاشق فرش ها شده بودم که اگر ساعت ها اونجا میموندم اصلا متوجه گذر زمان نمی شدم!

حتم دارم که امروز فردا به محض این که نقاشیم به یه جایی رسید، میرم سراغ فرش بافی

۰۲
آذر

امروز صبح که در رو به تراس خونه مادربزرگم رو باز کردم، نسیمی که با بوی سبز ترکیب شده بود به مشامم خورد.... ناخودآگاه یاد لندن افتادم و دلم تنگ شد برای خیابوناش با اون خونه های خوشگل، اون اتوبوس های قرمز همیشگی معروف، برای اون چرخ و فلکش که هیچ وقت وا نمیسه، سنگ فرش های کف خیابون آکسفورد که پا برهنه روشون دویدم تا اون اون حس مخملی بودنش رو که در کتابی خونده بودم بکنم، آخر سر هم وقتی کف پام رو نگاه کردم چیزی جر خاک ندیده ام، اصلا دوده کف خیابون وجود نداشت.... برای همه چیزش دلتنگ شدم.....

قسم میخورم که اگر برگردم، دیگه پامو نذارم ایران!


امروز بلاخره یکی از کتاب های کانن دویل (درنده باسرکویل) رو خریدم.... حتی کتاب هایی هم که میگیرم به صورت ناخودآگاه به انگلستان وصله