الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۰
مرداد

I promise.... I will NEVER eat that fucking thing

I will NEVER cook anything for her

and I will NEVER be OK with her again!


freaking mad

۲۴
مرداد


a new chapter is about to begin

but I'm afraid to start

afraid to turn the page

don't know what to do

and no one can help

۲۰
مرداد

الان بلاخره داییم اومده، بهش دارن خبر رو میگن، دست من یخ کرده

به شدت ترسیده م که قلبش وایسه.... ولی نه قوی تر از این حرفاست.... سرجام بند نمی شدم فکر کردم بهتره اینجا بنویسم بلکه آروم بشم

خیلی دوستش دارم نمیخوام اتفاقی براش بیافته

بهش گفتن، صدای فریادش تمام خونه رو پر کرده، بابا داره بهش آرام بخش میزنه

پدرم با وجود حال بدی که خودش داره، داره به همه ما آرامش میده....


اووووووووووف..... نفر آخر و بزرگترین ترس من فهمید.... و خدا روشکر از چیزی که من فکر میکردم حالش بهتره

۲۰
مرداد


خب، عنوان مشخص کننده ست!

یه مشت احمق

سر مسائل بیخود چنان اعصاب خودشون و اطرافیانشون رو خورد میکنن که نگو، سر یه موضوع بی ارزش یه شب به یادموندنی رو زهر خودشون میکنن و میزنن به مسائل 100 سال پیش

یکی نیست بگه بابا لت گو! اون وقت مینالن که چرا کسی به فکر من نیست! تو مگه به فکر ما هستی که حالا ما بخوایم به فکر تو باشیم؟

ولی برای من دیگه تمومه، در قید و بند این آدما بودن تمومه.... میگید بی احساس؟ بی رحم؟ بی عاطفه؟ بی قلب؟

هر چی هرکی میخواد بگه! زندگیتو کن.... دیا منتظره!

بیخیال همه چیز با یه لیوان چای داغ دارم آی زامبی میبینم و سیمز دانلود میکنم

یادم رفته بود چه قدر عاشق سیمز بودم :D

I am done

۱۸
مرداد

خب، امروز رفتم کلاس نقاشی و بلاخره طلسم شکست و تابلو رو کامل کردم! به مناسبت این موفقیت، امروز تو کافه کوک جشن گرفتیم! هورا!

معلمم بعد از شنیدن ماجرا حسابی ناراحت شد، بیشتر هم از دست من بیچاره به خاطر این که خبر ندادم

مرده ها رو رها کن: منظورم از مُرده ها، فقط کسایی نیست که توی بهشت زهرا هستند، منظورم کسانیه که صرفا نفس میکشن ولی زندگی نمیکنن.... رهاشون کنید، خودتون رو در قید و بند این آدم ها قرار ندید، این آدم ها فقط میخوان خودشون رو قربانی نشون بدن، فقط در گذشته هستند و وقتی بهشون میگی گذشته رو رها کن میگه گذشته دوری نیست همین یه ماه پیشه

من دیگه به زندگیم برگشتم.... تمام اون دلایلی که نگرانشون بودم به خوبی پیش رفت و اون آدما خیلی خوب این اتفاق رو پشت سر گذاشتن...


۱۱
مرداد

اوووووف

داییم بلاخره داره از نروژ برمیگرده.... هیچی از جریانات این چندوقت اخیر نمیدونه و قرعه خبر دادن به بابام و آروم کردن به من افتاده

اون دیوانه و عاشق علی بود، عین پدر بزرگش کرده بود، مشکلات قلبی شدیدی هم داره.... من دارم سکته میکنم از ترس... اگر اون هم تاقت بیاره و به زندگیش ادامه بده.... دیگه از چیزی یا کسی نمیترسم

علیرضا؟ میشنوی؟ میبینی؟ یه کاری بکن! یه دونه خود تو برای 10 سال کافی هستی، نذار اتفاقی برای کس دیگه ای هم بیافته!

۱۰
مرداد

یه نخ سیگار لعنتی تو دستم.....

درحال گوش کردن به آهنگ fever....

در این فکر که آیا.... واقعا فردایی میاد که.... بلاخره آزاد و رها باشم؟

 

به قول یکی.... که اسم این وبلاگ رو انتخاب کرد برام.... ول کن جهان رو، قهوه ات یخ کرد!

۰۸
مرداد

همه نگاهم میکنن و میگن، چه قدر ریلکسی، برادرت مرده و تو عین خیالت نیست، راحت میخندی..... چی کار کنم؟ تمم مدت گریه کنم؟ حتی صمیمی ترین دوستم هم گفت که اشکالی نداره، وقتی احساسی نیست برای چی اشک بیاد؟ چیزی نگفتم و درجوابش سکوت کردم.... چی بگم؟ درک در همین حده.

به خیلی ها خبر مرگ علی رو دادم، اما برام جالبه که چطور دیروز وقتی دوست صمیمی پدرم که از لندن به تازگی اومده ایران با من تماس گرفت و با ناراحتی گفت که چی شده؟ چرا بابات جوابمو نمیده؟ علی کجاست؟ وقتی داشتم بهش خبر رو میدادم با من و من که عمو چیزه.... نه یعنی چیزشد عمو... 17 تر علی چیز شد، یعنی.... علی رفته.... بیعنی علی.... دار فانی را وداع گفت! عمو فریاد کشید که چی؟ یعنی چی؟ و من به بدترین شکلی که تا حالا اینجوری گریه نکرده بودم زدم زیر گریه! چرا موقع خبر دادن به اون اینجوری شدم؟ خیلی ها همین سوالات رو از من پرسیدن، کسانی که واقعا باهاشون نزدیک بودم، خیلی از دوستانم ولی.... من سفت و محکم جواب دادم حتی بغض هم نکردم.... سر این یکی.... صداش لحنش، وقتی که پرسید یعنی چی؟ بابات کجاست؟ نتونستم بغضمو دوباره قورت بدم.... گریه ام در اومد.... با گریه جواب میدادم. حتی الان هم که دارم درباره اش مینویسم اشکم در اومده

عمو صاحب چند ساعت بعد با بدترین حالی که تا به حال اونجوری ندیده بودمش پیشمون بود.

 

یه چیزی رو به تازگی درباره مرگ علی فهمیدم.... علی خودش رو پرت نکرده بود پایین، علی با کسی درگیر شده بود (نامه پزشکی قانونی) الان هم پرونده رفته برای قتل.....

وباز هم سوالی، که جوابی بر اون نیست

چرا تمام این اتفاقت میافته؟

 

ولی نه! وقت پرسیدن این سوالات نیست، من باید قوی باشم! من آدمم، ناراحتی های خودم رو دارم من هم عذاب میکشم ولی.... دست آخر پیروز میدان من میشم! چون مهم نیست چه قدر درد بهم بیاد مهم نیست چه قدر ادامه این راه سخت باشه من بازهم به راه رفتن ادامه میدم ، چون این کسیه که من هستم

۰۷
مرداد

مامانم بهم گیر داده که حداقل جلوی بقیه گریه کن! میگم نمیخوام.... من حتی اگر واقعا هم بخوام گریه کنم نمیکنم! میگه اینا حرف درمیارن، میگم دربیارن برام مهم نیست، میگه برای تو مهم نیست ولی برای من و بابات مهم هست... میگم خب برو یه لیوان آب یخ بخور.... من از اولش هم برام مهم نبوده، الان هم مهم نیست البته حالا یه دلیل محکمی دارم که به خاطر اون اصلا برام مهم نیست!


وقتی قرار نیست وایسی برای چی باید برات مهم باشه بقیه چی میگن؟

۰۶
مرداد


هفتادمین پست دلنوشته! واو!

قرار بود محلی باشه برای "خلاقیت"هام ولی.... تبدیل به محلی برای درد دل یه مغز منفجر شده شد!

 

یاد خوابی که چندین سال پیش دیدم افتادم (پنج شش سال پیش)

من یه شب خواب دیدم با مامان و بابا رفته بودیم به یه کلبه دلگیر تو یه جنگل، کنار یه دریاچه_مرداب.... تو آب داشتیم قایق سواری میکردیم که یه گرداب کوچیک شروع شد، این گرداب یه دفعه بزرگ شد انقدر که سر قایق رو شکست، بابا سریع قایق رو برگردوند و ما همه به سمت کلبه فرار کردیم

داخل کبه زیر یه میز پناه گرفیم، گرداب کم کم بزرگ تر شد، انقدر که از گردابی تبدیل به گردباد شد، گردباد کلبه رو از جا کند ولی پناهگاه ما، و ما سالم موندیم

من همیشه فکر میکردم که چرا توی خوابم علی همراهمون نبود؟ حالا میدونم که چرا علی نبود....

علی نبود چون زمانی که تمام این اتفاقات تموم میشه، علی رفته....