الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۲۷
    USA
  • ۹۵/۰۸/۱۴
    post
  • ۹۵/۰۵/۱۰
    Fuck

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۴
تیر

الان یه هفته س که دلم به شدت قسمت جدید شرلوک میخواد


نمیدونم چمه چند ساعت یه بار احساس میکنم دلم گرفته و بی قرار میشم

چی شده نمیدونم

۲۴
تیر

خیابان های لندن_ناتمام

۲۲
تیر

داییم تا یه ماه دیگه میاد واویلا چجوری میخوام تا یه ماه دیگه سیگارو بذارم کنار؟! البته برای اومدنش خوشحالم ها

۲۰
تیر

بلاخره یه سری عکس قشنگ شرلوکی از پیج Sherlock plus تلگرام پیدا کردم

هورااااااا

۱۹
تیر

دوباره امروز یادم افتاد که بابام چجوری رید به زندگیمون

یادم افتاد که اگر این کار ها رو نکرده بود الان زندگیمون چی بود

یادم افتاد که در دو سال گذشته چه بلایی سرمون آورد

و باز آتیش به آتیش سیگار کشیدم

و باز ازش متنفر شدم

امروز هم باز از اون روزهایی بود که نمیخواستم ریختش رو ببینم

۱۹
تیر

الان یه هفته س میخوام پست شرلوکی بذارم ولی مگه عکس گیر میاد؟

۱۷
تیر

پارسال همین موقع.... نه! همین لحظه! من در مرز سکته بودم

خبر مرگ برادرم تازه بهم رسیده بود از بغض و ناراحتی در حال سکته بودم ولی پیش مامانم باید خودمو کنترل می کردم چون چیزی نمیدونست

دستم یخ زده بود و فشارم پایین بود خواب نمیومد ولی خوابیدم تا شاید حالم بهتر بشه.... بدتر شد!

فردای اون روز اینجا پست گذاشتم در اون زمان وبلاگم مثل الان خواننده نداشت

الهه، سحر و سامی تنها کسایی بودن که وقتی فهمیدن با همه وجود سعی کردن کمک کنن و الان قدرشونو بیشتر میدونم و ازشون ممنونم.... بقیه... حتی تسلیت هم نگفتن

به خاطر این که جلوی مامان با همه وجود وانمود کرده بودم گریه ام در نمی اومد تا اینکه پژمان زنگ زد... وقتی داشتم خبر می دادم با همه وجود اشکم در اومد آنقدر گریه کردم تا یه کم آروم شدم

سامی زنگ زد.... یه کم گریه کردم گلگی کردم از دنیا و اینکه چرا این همه بلا باید سر من میومد؟ سامی بدبخت هم با همه وجود سعی کرد به حرفام گوش کنه و شاید یه کم سبک بشم

الهه همه تلاشش رو می کرد تا ذهنم منحرف بشه و یادم بره.... البته بی فایده هم نبود واقعا برای دقایقی ذهنم منحرف شد

سحر هم بد و بیراه هام رو تحمل می کرد هرچی از دهنم در میومد بهش گفتن ولی طفلک هیچی بهم نگفت

پارسال این موقع من بدترین دوره زندگیم رو میگذروندم حتی الان هم با یاد آوریش دستم یخ کرده. از همه کسایی که تو اون دوره با من بودن به خصوص الهه و سامی و سحر و دلارام ممنونم


۱۳
تیر

خب از اونجایی که من تا حالا آمار وبلاگم رو ندیده بودم و حالا از دیدنش واقعا تعجب کردم (میانگین بازدید 37) تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر پست بذارم

فکر کردم از نقاشی هام بیشتر عکس بذارم


۱۰
تیر

در عرض یک سال گذشته حدودا 100 تا پست گذاشتم در این یک سال (اول تیر بلاگم دو ساله شد ) پنجاه تا

انگار حرفای قلبم کمتر از قبل شده... ساکت تر شده

ولی پس چرا بی قرارم؟ فکر می کردم سال 95 بهتر از 94 باشه که البته از هر نظر بهتر بود ولی باز هم سفید نبود.... خاکستری بود

94 که رسما سیاه بود

نیمه اولش که چنگی به دل نمیزد حالا دلم رو به نیمه دوم خوش کردم!

سوال اینه که چرا انقدر بی قرارم... چمه؟