الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۰
مهر
نقل قول مورد علاقه کم ندارم ولی اگر مجبور به انتخاب باشم و بخوام چیزی انتخلب کنم که حتی اگر کتابو نخونده باشید هم باز بتونید درکش کنید، احتمالا میگم:
"هری این انتخاب های ماست که شخصیت مارو میسازه، نه قابلیت های ما" از پروفسور آلبوس والفریک پرسیوال برایان دامبلدور.

۲۹
مهر

خب بلاگمو داشتم خودم میخوندم

پر از نفرت و افسردگیه! تصمیم گرفتم تو یه چالش بلاگ نویسی شرکت کنم که به مدت بیست روز، هر روز باید یه مطلب با موضوع خاص اون روز بذارم

خب میخوام در مرحله اول ده تا واقعیتو درباره خودم بگم هوم؟

۱_ از درس خوندن متنفرم ولی درس خونم

۲_ باهوش نیستم (برعکس باور همه) ولی تلاشمو میکنم تا اگه نشد افسوس نخورم

۳_پیانیستم

۴_قیافه ام عین بچه مثبتاس ولی اتفاقا اصلا مثبت نیستم

۵_سیگاریم

۶_عاشق تماشای فیلم و سریالم

۷_کتاب داستان بیشتر از کتاب شعر دوست دارم

۸_از کتاب های ایلیاد و اودیسه واقعا بدم میاد

۹_منطقم بر احساسم قالبه ولی بی احساس نیستم

۱۰_عاشق خط خطی رو کاغذم

۲۸
مهر

ما چندتا دوست بودیم ...

یکی مون اون قدر لب پنجره نشست که سیگاری شد اون قدر سیگار کشید که مادرش بوی دود گرفت و اون آخر یه بار اشتباهی جای اینکه ته سیگارشو از پنجره پرت کنه بیرون ، خودشو پرت کرد...

یکی مون اونقدر منتظر وایساد که بلندش کردن گذاشتنش پشت ویترین یه مغازه و لباسهای نو تنش کردن و شد تنها مانکنی که بلده خواب ببینه...

یکی مون اون قدر رگشو زد که حالا بدون خون راه میره ، بدون خون میخنده ، بدون خون عاشق میشه...

یکی مون اون قدر کتاب خوند که کلمه ها سرریز شدن ازش، کف اتاقشو پوشوندن، جفت گیری کردن زیاد شدن و یه شب جای غذا خوردنش...

یکی مون اونقدر پولدار شد که زمان خرید ، زمین خرید ، زن خرید ، بچه خرید ، خدا خرید...

یکی مون اونقدر پول نداشت که دستاشم یه روز ولش کردن رفتن که پاهاشم یه روز ولش کردن رفتن...

یکی مون اونقدر عطسه کرد که فکرهاش و خواب هاش و خنده هاش بیرون پاشیدن...

یکی مون اونقدر گریه کرد که بچه شد و حالا همه لباس هاش براش بزرگن حالا همه جاده ها براش طولانی ان...

یکی مون اونقدر کتک خورد که اگه بوسشم کنی کبود میشه...

یکی مون اونقدر مرد ، اونقدر همه جا مرد که فقط تو عکس دسته جمعی مون زنده ست...

یکی مون اونقدر عاشق تو شد که یادش رفت نیستی ، که یادش رفت مرده ، که یادش رفت ما یه روزی چندتا دوست بودیم...


#علیرضا_قاسمیان_خمسه

۰۸
مهر

So fucking done!

ملت شدن مثل خرس قهوه ای! باهاشون حرف میزنی مینالن

بابا به جای نالیدن با مشکلاتت روبرو شو.... دیگه واقعا خسته شدم.... از مادرم که کلا داره گریه میکنه و هرجا میخواد بره عین عروسک باید منم ببره و میگم نه قبول نمیکنه و دعوا میشه

از بابام که کلا ولش کنی داره دعا میخونه..... از این رفیقای خرس قهوه ایم و بقیه..... یه خودی بجنبونین بابا!