الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

الهام بخش

خلاقیت ها و دلنوشته های یه احمق :D

اینجا یه موقعی اسمش خلاقیت بود چون توش قرار بود فقط نقاشی هام و کارهای خلاقانه ام باشه ولی به جاش مزخرفات و درد و دل هام رو گذاشتم
به بلاگ من خوش اومدید

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۵/۰۸/۲۷
    USA
  • ۹۵/۰۸/۱۴
    post
  • ۹۵/۰۵/۱۰
    Fuck

۱۱۹ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

۲۱
ارديبهشت

امروز اومدم اینجا تا یه نامه به خود گذشته ام..... خود ۱۰ ساله ام بنویسم و یکی به خودم در چند سال آینده که اگر روزی این پست رو دیدم، بهم کمک کنه.... شاید.

۲۸
اسفند
خب بعد از چند ماه....
اولین چیز اینکه عیدتون پیشاپیش مبارک و سال خوبی داشته باشید
دومی اینکه دی ماه امسال به اجبار و از سر بیکاری رفتم دانشگاه رشته آموزش زبان انگلیسی ثبت نام کردم.
تو این مدت فرصت سر خاروندن نداشتم... اساتیدم به لحاظ تدریس خوبن ولی استاد اندیشه ازوناس که نمره عمرا بشه ازش گرفت یعنی فقط باید بخونی
استاد فنون زبان هم جاده خاکی زیاد میره و اما دستورنگارش! تدریسش عالیه ولی چنان تکلیف میده انگار مدرسه ست! گفت و شنود خوبه ولی سرکلاسش داستان داشتیم اون دفعه.... بگذریم
دو هفته پیش با بابا دعوام شد ازم پرسید دوست دارم باهم بریم دانشگاه یا نه؟ گفتم باهم بریم که با اون موتور خوشگلت آبرومو ببری جلو بقیه؟ آخه دویست شش رو فروخته. ولی من واقعا از موتورش بدم نمیاد اتفاقا دوستش دارم خیلی حال میده، فقط میخواستم ناراحتش کنم اما وقتی آخر شب بهم مسیج داد که دیگه هیچوقت نمیاد تا آبروم نره ورق به نفع اون برگشت و من تا نصفه شب از عذاب وجدان نخوابیدم.
دو روز بعد سر کلاس باهام تماس گرفت که بعد دانشگاه بیاد یا نه، گفتم بیا تا با این حرف بهش بگم اون شب فقط ناراحت بودم.... ولی اون سر خیابون وایساد جای اینکه اون ور خیابون جلو دانشگاه وایسه.... بدترین بخش وقتی بود که خاله زری اومد خونه ما و دو ساعت داشت از پدر و احترام به پدر میگفت! قشنگ رو نرو من بود یعنی! یاد اون جوک افتادم که میگفت با مامان بابات دعوات بشه فردوسی پور هم داره از احترام به والدین تو گزارش فوتبال حرف میزنه!
جمعه شب پیش هم (دیروز نه ها) بچه ها باهم قرار گذاشتن دانشگاه نرن ولی من و محمد رفتیم و بقیه هم دیدن جز ما شش هفت نفر دیگه هم هستن اومدن سرکلاس. یعنی بچه بازی مسخره!
هر لحظه و در هر روز دارم از وجود این دوتا زجر میکشم هر ثانیه دارم به میزان آبرو بری پدر مادرم فکر میکنم و اینکه اگر نبودن زندگیم بهتر بود ولی وقتی هم اتفاقی میافته نمیتونم کمکشون نکنم یا ناراحت نباشم! نمیدونم چه حسیه
شاید دارم اشتباه میکنم و من فقط خیلی خیلی خیلی عصبانیم و این ناراحتی حالا به هردلیلی سالهاست که فروکش نکرده و همین باعث شده با نفرت اشتباه بگیرم.... شاید هم واقعا نفرته ولی نفرتی که هرچندوقت یه بار توسط اون خون، غریزه، حس خونوادگی یا هرچی که هست  کنار میره....
۰۲
دی

دیشب شب یلدا.... شب من....

خونه مادربزرگم جمع بودیم من برعکس چالش اینستا با گوشی خودم رو سرگرم کردم مثل همیشه

من معمولا این کارو برای این نمیکنم چون عاشق گوشی ام یا معتادم

چون کار دیگه ای ندارم! واقعا دیشب دوست داشتم بحثی می شد که می تونستم توش شرکت کنم یا کسی بود که حداقل هم سن بودیم یا از دوستام بود باهم حرف میزدیم و از یلدا لذت می بردیم

جمع های خانوادگی تو بچگی با صفاتر بود.... همه میگن چون بی غم بودیم ولی من میگم چون تکنولوژی از هم دورمون نکرده بود فکر اینکه چرا عروس خاله ماشین ایکس داره من ندارم خیلی ها رو بی خواب نکرده بود و تمام حرف خانم ها وقتی دور هم جمع میشن غیبت نبود.... این چیزا ست که دوره زمونه رو بد کرده

به هرحال یلدا مبارک

۱۴
آبان

خب این ماجرا سری بس دراز دارد و بر میگرده به چند سال پیش!

چند سال پیش من از دوستم خواستم تا چند تا انیمه برام با پست بفرسته، اون طفلک هم فرستاد اما پستچی اشتباهی بسته رو ببه یکی دیگه تحویل داد و طرف هم امضا کرد: فوضول!

من و رفیقم به جای پیگیر ماجرا شدن این رو دست گرفتیم و کلی خندیدیم (در واقع من خندیدم رفیقم حرص خورد!)

یه مدت بعدش باز من یه سریال داشتم برای دوستم میی فرستادم که پستچی به جای تحویل دادن بسته به سحر دوباره بسته رو برای خودم آورد و باز ما خندیدیم!

و اما حالا چی شده؟

حالا پستچی بسته من رو برده به سه تا کوچه بالاتر از ما تحویل داده به یکی که خیلی بد خطه و از ققرار معلوم اسمش سرجوی واحده حالا این واقعا اسمشه یا ما رو سرکار گذاشته الله اعلم!

درهرحال، این دفعه این خانمی که بسته رو برای من ارسال کرده خیلی ناراحته و مطمئنه که آدرس رو درست نوشته. هر دو هم ناراحتیم از تحویل گرفته شدن مرسوله به دست یکی دیگه. این بار من دیگه نمیخوام ساکت بشینم.

اولش میخواستم فردا زنگ بزنم به پستچی بگم بسته امو از زیر سنگ هم که شده وردار بیار چون مقصر تویی که بسته منو به یکی دیگه تحویل دادی درحالی که اسم من روشه!

ولی بعد تصمیم گرفتم که ازش شکایت پر کنم. اما شاید دوندگی داشته باشه نمیدونم کدومو انجام بدم.

شماها تا شنبه بهم راهنمایی برسونید. مرسی!


ویرایش: دوندگی چی؟ داشته باشه هم من بی کارم! شکایت رو ثبت کردم!

۱۹
مهر

چند روزه خیلی دلتنگ علی میشم

خیلی یادش میافتم و به ادا های همیشگی خودمون فکر می کنم

خیلی غیرتی بود و گاهی موی دماغ بود ولی باز هم.....

چندوقت پیش سحر بهم گفت خانواده چیزیه که هر چه قدر هم اشتباه بکنه بازهم دوستش داری و دلتنگش میشی من در اون زمان بهش خندیدم.... تازه تازه دارم درک می کنم که چی گفت

۱۰
مرداد

 سر اون خواهر عوضیش سر من داد میزنه! یادش رفته چجوری گذاشت تو قابلمه اش!

امیدوارم یه بار دیگه اونجوری بذاره تو قابلمه اش تا حالش جا بیاد

۰۹
مرداد

چندوقته بی هیچ دلیلی یه دفعه احساس میکنم ناراحتم احساس میکنم یکی قلبم رو گرفته و داده فشارش میده مثل الان.... قرص هام رو به موقع می خورم و همه کارم سر وقته

چرا این طوری شدم؟

۰۷
مرداد

ملت کنکور رو دادن




بعد من در زمان کنکور رو تختم داشتم انیمه پاندورا هارتز می دیدم

یاه یاه یاه یاه

۲۴
تیر

الان یه هفته س که دلم به شدت قسمت جدید شرلوک میخواد


نمیدونم چمه چند ساعت یه بار احساس میکنم دلم گرفته و بی قرار میشم

چی شده نمیدونم

۲۲
تیر

داییم تا یه ماه دیگه میاد واویلا چجوری میخوام تا یه ماه دیگه سیگارو بذارم کنار؟! البته برای اومدنش خوشحالم ها